بزن بارون

بزن بارون که دلگیرم               دارم این گوشه میمیرم

سخت ترين ديدار

سخت ترين ديدار

ديدار اوني كه به جاي همه عشقي كه بهش دادي

                                 يه قلب زخمي 

برات به يادگار بذاره و تو نگاهش كني و تو نگاهش كني و باز مثه روز اول دلت بلرزه و حس كني هنوزم

                                                                    دوستش داري

بخواي همه تنهايي رو كه به اميد برگشت دوباره اش تحمل كردي تو گوشش فرياد كني اما حتي نتوني به چشماش نگاه كني كه بفهمه با همه ي بديهاش هنوزم با همه ي قلبت

                                     دوستش داري

اما ميبيني كه چشماش داد ميزنه كه ........

                       دلش ماله كس ديگه اي

تمام روزايي كه تنها بودي رو با خيالش حرف زدي اما كه ميبينيش حرفي نداري درست مثل روز اول كر و كور و لال شدي با دستايي يخ كرده .

تنها اشك بي وقفه چشاته كه يادت مياره رو به روي آدمي ايستادي كه همه زندگيت رو

                    به يك نگاهش هديه داده بودي

اما الان تو نگاهش ........... يكي ديگه پيداست .

و تو خيلي وقته براش  غريبه اي

  

  بازم قلبت تند تند ميزنه                                                              

                آروم  آروم ........

 نگاه عاشق و بارونيت رو واسه ي   آخرين بار به چشماش ميدوزي

سرت رو پايين مي ندازي و تن يخ زده ات رو دنبال پاهات مي كشي .

و اين

                  آخر....

                            ماجراست !!!!

اشک

فاصله

فاصله هامون حتي اشك تو چشامون ديگه فايده اي نداره نداره نداره نداره

 بي كسيامو غربت توي صدامو هيچ كسي باور نداره نداره نداره

تنهاي من ديگه پايوني نداره ويرونه ي دل سر و ساموني نداره

 بايد بمونم تا هميشه تك و تنها هميشه اين دل ميشه بازيچه ي غمها

تنها...

ستاره

توي آسمون دنيا هر كسي ستاره  

چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره...واسه من تنهاي درده 

درد هيچ كسا نداشتم هر گل پژمرده اي را تو كوير سينه كاشتن

ديگه باور كردم اين را كه تنها بمونم تا دم لحظه ي مردن شعر تنهاي بخونم

زندگی به روش آمریکایی

 

يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى!
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه!
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده مىچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!
آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشترىها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى.... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى.... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال!
مکزيكى: اما بعدش چى آقا؟

 آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى !

مكزيكى : خب بعدش چى؟

اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!

ميليونها دلار؟؟؟

آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات 

 بازى كنى با زنت خوش باشى

کریمخان زند

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.

مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟

مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.

خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟

مرد می گوید من خوابیده بودم.

خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .

مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!

خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.

استخدام

مردی به استخدام یك شركت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یك

فنجان قهوه برای من بیاورید."

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی ؟"

كارمند تازه وارد گفت: "نه"

صدای آن طرف گفت: "من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق"

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت:«و تو میدانی با كی حرف میزنی بیچاره."

مدیر اجرایی گفت: "نه"

كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت

نتیجه ای که میگیریم

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند. نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار کرد و گفت: "نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟" واتسون گفت:"ميليون ها ستاره مي بينم".هلمز گفت: "چه نتيجه اي مي گيري؟". واتسون گفت: "از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشتري ست، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيکي نتيجه مي گيرم که مريخ در محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد ". شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقي بيش نيستي! نتيجه ي اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند

شرط استخدام يك شركت

يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:
شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد.. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند:

- يك پيرزن كه در حال مرگ است.
- يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است.
- يك خانم يا آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد.

شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟

دليل خود را شرح دهيد. پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد!

قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد:

پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد..

شما بايد پزشك را سوار كنيد، زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه مي توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.

شما بايد شخص مورد علاقه تان را سوار كنيد، زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد..

از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد.

او نوشته بود:

 

سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر رو...

صومعه

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.  مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند.. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»   

 اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم  اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم  و عمر خودم  را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232    عدد است. و 231,281,219, 999,129,382   سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم  . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم..»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

 راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در  سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند..

راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.

  در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

.

.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون كسي كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.

هر چیز که بشکند از قدر و قیمتش می کاهد جز دل که چون بشکند خدا دوست خواهد داشت

 

وداع

برو...

مطمئن باش برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاک

که پر از یاد تو بود

و به یک قلب یتیم

که خیالم می گفت: تا ابد مال تو بود

مطمئن باش برو

تو برو تا راحت تکه های دل خود را سر هم بند کنم

منا درگیر خودت کن

من و درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه

تا سکوت هر شب من با هجومت رو به رو شه

بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو میرم

من و درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم

با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه

هرشب حافظۀ من پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن با من که درگیر تو ام

چشمات و از من برندار من مات تصویر تو ام

تو همینجایی همیشه با تو شب شکل یه رؤیاست

آخرین نقطۀ دنیا جهان من همینجاست

تو همینجایی و هر روز من به تنهایی دچارم

من و نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم

با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه

هرشب حافظۀ من پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن با من که درگیر تو ام

چشمات و از من برندار من مات تصویر تو ام

سنگ صبور

رفیق من؛ سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
دنیایی که پر شده از سیاهی
فاصله ای نداره تا تباهی
مجنونم و دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی
اگر بیای همون جوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هرکی شنیده از خودش بی خوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاج به نور خورشید
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیشکس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش ...

چی شده اون همه احساس؟!

 

نمي خواستم مثل اشكاش يه روز از چشاش بيفتم

 

ندونستم زير پاهاش سنگي بي قيمت و مفتم

 

آرزوم بود با وجودم مثل روحم آشنا شه

 

واسه فرياد غرورم بال پرواز صدا شه

 

چي شده اون همه احساس اينو هرگز نميدونم

 

ديگه بسمه شكستن نمي خوام عاشق بمونم

 

گم شدم تو شب چشماش بلكه عاشقم بدونه

 

واسه سر سپردگيهاش ديگه لايقم بدونه

 

اما امروز يه غريبست كه فقط به من ميخنده

 

دل و ديوونه ميدونه در رو ديوونه ميبنده

 

چي شده اون همه احساس اينو هرگز نميدونم

 

ديگه بسمه شكستن نمي خوام عاشق بمونم

 

نمي خوام عاشق بمونم

 

نمي خوام عاشق بمونم

چی بگم که خیلی تنهام...

چي بگم كه خيلي تنهام ميدوني ياري ندارم

 

چي بگم كه غير غصه ديگه دلداري ندارم

 

هيچ كسي پا نميزاره به سراچه ي خيالم

 

هيچ كسي نداد جواب اين سوا ل بي جوابم

 

هركي اومد دوسه روزي از دلم بازيچه اي ساخت

 

دلمم مثل عروسك ساده بود دل به دلش باخت

 

گله و گلايه اي نيست بي وفايي رسم عشقه

 

عاشقا تنها ميمونن تنهايي مرام عشقه

گیرم بازم بیایی...

گيرم بازم بيايي از عاشقي بخوني

 

گيرم تا دنيا دنياست بخواي پيشم بموني

 

روز غمم نبودي خوشيت با ديگرون بود

 

من و به كي فروختي اون از ما بهترون بود

 

مياي بيا ولي حيف ، حيف ديگه خيلي ديره

 

حالا كه خاطراتت يكي ، يكي ميميره

 

كي گفته بود كه تنهام وقتي تو رو ندارم

 

بازم ميگم بدوني منم خدايي دارم

 

برگشتي اما انگار تو باختي توي بازي

 

غرورتم شكستن به چيت داري مينازي

بارون

دوباره خزون اومد نم نم بارون ميزنه تو صورتم

 

بوي خاك ونم كوچه ميگه هنوز ديوونتم

 

رعدوبرق فهميده انگار زندگيم شده غم انگيز

 

دستاي كي وگرفتي زير باروناي پاييز

 

ميخوام اينجا با تو باشم زير بارونا دوباره

 

ولي افسوس نه تو هستي نه ديگه بارون ميباره

 

خزونم داره ميره نموند برگي رو درختا

 

من هنوز منتظرم توي جاده تك و تنها

 

ديگه بارون نميباره توي جاده پر برف

 

به خداي آسمونا عشقت از يادم نرفته

 

ميخوام اينجا با تو باشم زيربرف و بادوبارون

 

نياييي با خاطراتت سر ميزارم به بيابون

یکی بود یکی نبود

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود

 

يكي مثل من عاشق يكي مثل تو بود

 

اومد كه فرياد بزنه اما ديگه نايي نداشت

 

خواست بمونه پيشش ولي تو قلب اون جايي نداشت

 

آي پسره ، آي بي وفا آي توكه تنهام ميزاري

 

 تو قاب عكست جاي من عكس كيو ميخواي بزاري

 

برو ، برو كه مثل توزياده تو دنيا واسم

 

برو ، برو ولي بدون كه تا ابد جايي نداري تو دلم

 

زدم به سيم آخروگفتم ولش كن بي خيال

 

اون واسه من يار نميشه بي خيال اين عشق محال

 

گفتم توي مرام ما منت كشي نيست با مرام

 

ميخواد بره خوب به درك هميني كه هست ختم كلام

بازی

ميدونم اومدي بازي نميخوام اين آخرين بازي زندگيم ببازي

 

خودتو راحت كنو فكر كن كه جبران گذشتست

 

از منم ميگذره اما به دلت چاله نسازي

 

اومدي بشكني بشكن از من ساده چي مونده

 

 قبل تو هر كي بوده تموم تاروپود سوزونده

 

تو هم از يكي ديگه سوختي مي خواي تلافي باشه

 

بيا اين تو و دل و باقي احساسي كه مونده

 

دل ما اونقده پارس موندنش مرگ دوبارس

 

آسمون سينه ي ماخيلي وقته بي ستارست

 

هميني كه باقي مونده واسه دلخوشي تو بشكن

 

تيكه تيكه هامو بردن آخرينشم تو بكن

 

نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم

 

يقتو نميگيره هيچ كس آخه من اينجا غريبم

 

بزن وبرو عزيزم مثل هركس كه زدوبرد

 

طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگرون مرد

 

نفرتت رو ازغريبه سر يك غريب خراب كن

 

خنده ي كوتاهمم رو بيا گريه كن عذاب كن

 

مهمم نيست كه چه جرمي يا گناهي اين سزاشه

 

باقي دلم يه مشت خاك همينم ميخوام نباشه

 

عقده هاي يك شكست و خالي كن سر دل من

 

ديگه متروك مونده و سرد خاك پير ساحل من

 

از نگاهات خوب ميفهمم كه تو فكرت يه فريبه

 

بازي بسه پاشو بشكن من غريب و تو غريبه

 

دل ما اونقده پارس موندنش مرگ دوبارس

 

آسمون سينه ي ماخيلي وقته بي ستارست

 

هميني كه باقي مونده واسه دلخوشي تو بشكن

 

تيكه تيكه هامو بردن آخرينشم تو بكن

 

نمي خوام بگذره عمري خسته شي واسه فريبم

 

يقتو نميگيره هيچ كس من كه با خودم غريبم

 

بزن وبرو عزيزم مثل هركس كه زدوبرد

 

طفلي اين دل كه هميشه به گناه ديگرون مرد